خواجه نظام الملك الطوسي
317
سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )
و از لشكرگاه كه از يك فرسنگ بگذشت « 1 » علمدار را گفت « علم بدار و بايست . » لشكر هرچه مىرسيدند مىايستادند . و بابك گفته بود « بغارت مشغول مشويد تا بيكبارگى دل از افشين و لشكرش فارغ كنيم . » هرچه سوار بود با بابك در قفاى افشين مىشدند و پياده در لشكرگاه افتادند و بغارت مشغول شدند . بيست هزار سوار خويشتن از پس كوهها از چپ و راست بيرون او كندند و همه صحرا پيادهء خرمهدين ديدند . راه دره بر ايشان بگرفتند و پس شمشير درنهادند و افشين با بيست هزار سوار رجعت كرد . بابك را و لشكرش را در ميان گرفتند و هرچند كوشيد بابك راه گريز نيافت . افشين در رسيد و او را بگرفت و تا نماز ديگر a ] 143 ] مىتاختند و مىكشتند . زيادت از هشتاد هزار مردم خرمهدين كشته آمد . و غلامى را با ده هزار سوار و پياده زير دژ بابك بگذاشت و خود با اسيران و بابك ببغداد شد و بعلامتى بابك را در بغداد بردند . 9 - چون چشم معتصم بر بابك افتاد گفت « اى سگ چرا در جهان فتنه انگيختى و چرا چندين هزار مسلمان بكشتى ؟ » هيچ جواب نداد . فرمود تا هر چهار دست و پايش ببريدند . چون يك دست ببريدند دست ديگر در خون زد و در روى ماليد و همه روى را از خون سرخ كرد . معتصم گفت « اى سگ باز اين چه علم است ؟ » گفت « در اين حكمتى است . » گفتند « آخر بگوى چه حكمت است . » گفت « شما هردو دست و پاى من بخواهيد بريدن و گونهء مردم از خون سرخ باشد و چون خون از تن برود روى زرد شود . هركه را دستها و پايها ببرند خون در تن وى بنماند . من روى خويش به خون سرخ كردم تا چون خون از تنم بيرون شود نگويند كه از بيم و ترس رويش زرد شد . » پس فرمود
--> ( 1 ) - و از لشكرگاه كذشته ( ؟ ) كه از يك فرسنك N : چون از يك فرسنكى لشكركاه دركذشت K : از لشكرها كم از يك فرسنك بكذشت C : و چند يك فرسنك برفت و پس P